ببخشید آقا/خانم ...؟
می شه یه چند دقیقه وخت شریفتونو به من اختصاص بدین؟! . . . جان؟! نمی شه!؟ خیلی مچَکرم! (به جهنّم) پی نوشت : بوی کوکوی سوخته می آد ! ۲:قصد دارم یه تابلوی عبور ممنوع بزنم جلو در ورودیه اعصابم... آخه آدما شعورشون نمی رسه که اینجا جای قدم زدن نیس !اونم از نوع فَشِنِش!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:32 توسط "شعله" |
آن بالاها دنبال چه می گردی ...؟! ستاره های این دیار مدتهاست که مستورند ... ... چشمانت را ببند و ... آرام بخواب ... آسمانِ رویا ... کهکشان ها ستاره ی چشمک زن دارد ...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 19:30 توسط "شعله" |
افسوس که چه دیر دانستم!! بازیگری هنر می خواهد و تماشا گری "هنر" ... و از این پس ... باید نشست ... و دید بازی "زیبا!" ی آدمها را ... *** و عجیب پشتکاری دارد این زندگی "زیبا!" ی لعنتی!! *** و نبودن ... معنا گر بودن است ... و قربانی همیشگی اش ... اگر نباشیم چه می شود...؟! "مسلماً دوباره کوچه بوی قیر می گیرد!!" *** خدایا ... به دل تنگیم رحم کن ... و به اشکهای محبوس که خجلند و روی جاری شدن ندارند ... *** نمی خوام دربدر پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کمو خالی و پر افاده شم وایسا دنیا ... وایسا دنیا ... " ببخشید! مسیر بعدیتون کجاست!؟"
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:53 توسط "شعله" |
خداوندا ...
قلبم را یاری کن ...
تا با هر تپش ... یاد تو را در تمام وجودم جاری سازد ...
یاریم کن ...
یا رب ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:39 توسط "شعله" |
تا اطلاع ثانوی!!!! دیوانگی تعطیل ...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:18 توسط "شعله" |
1 : کوچه بوی سیب می داد! 7:کوچه بوی سیب می داد ... 13: کوچه بوی سیب می دهد ...! 20/2:all of these are black ! can you see!?? I dont think so !! 20/4: کوچه بوی قیر می دهد !!! 20/8: یادش به خیر ...! کوچه بوی سیب می داد ...! 20/10: بسه دیگه ! استپ ! تو چشم بذار ... نوبته منه ...!
2: یادم آود ...!
3: نگاهش کردم !
4: فراموش کرده بود ...
5: صبر نداشت ... حتی نگذاشت بغض کنم ... خسته شد ... فروریخت ...
6: محروم ماندن از قداست "اشک" ...
8: فراموش نکرده بودم ...
9: نگاهش کردم !
10: هوا مٌلٌس است ...!
11: شَتَرَق!! آخ ... !
12: خاک ! خون ... ! ... هوا مٌلٌس نیست ...!
14: فراموش کرده ام ...
15: نگاهش نمی کنم!
16:می گذرم... !
17: می خندم !
18: می خندد ...
19: می میرم!
20: فراموش نکرده ام !
20/1: کوچه بوی سیب نمی دهد!
20/3: lets go to the grave yard!!
20/5: ای خدا لعنت کند پشه های مزاحم را !
20/6: و رحمت خدا بر پدر و مادر آنکس که مُسَکّن را آفرید ...
20/7: ... !
20/9: و نگاهش می کردم ... و فراموش نمی کردم ... و می مردم ...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:38 توسط "شعله" |
I NEED YOU GOD !! "I NEED YOU!!" Like always … *** هیس!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 18:23 توسط "شعله" |
عجب ...!! یاد باد آن روزگاران ... یاد باد ..!!! با تملم تلخی هایش ... *** آمده ام تا بگویم از دردهای نهفته و زخمهای نشکفته ... از قلبهای بی چراغ و خسته ... و از نا گفتنی های همیشه خفته ... آمده ام که بگویم ....دیریست که قلبم از تپش افتاده ... و روح را به جان آفرین سپرده و تنها قلم است که با یاد روح می نویسد ... دیریست نفس نمانده و دلدارده دل را سپرده و خود را اسیر چنگال رهایی ناپذیر اندوه کرده ... !! و آسمان نیز چشمهایش را می بندد، بی آنکه کوته نظری به سویم بی افکند! گوید که دیگر نخواهد مرا دید ... گوید که پیش کش را نیز ... پس نخواهد داد ... دل را گرفت و تنهایم گذارد ...! او هم ...! *** دیری نمی گذرد از دوران پر پیچو خم " نا امیدی "...! ولی گذشت ... و اگر امروز ... خنده ای هست ... به برکت اشکهای دیروز است ... که خنده را ... معنا بخشیدند ... *** قلبم ... باز می تپد ... به یادش ... شکر ...!!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:28 توسط "شعله" |
آسمون بغضشو خالي ميكنه *** و سراسیمه و خسته ... در جست و جوی کلامی به نام "عشق" ... در خرابه های این دنیای مجازی ... *** آدما چتراشونو واميكنن *** آنگاه که با بی رحمی ... تمامی آن خوبی ها ... فراموش می شود ... فراموش می شود که روزی ، یادش اکسیر حیات این خرابات نشین بود و نورش روشنگرجاده های دلتنگی ... *** نميخوان بيهوا خيس آب بشن زير بارون بمونن خراب بشن ... *** فراموش می شود ... و همه چیز ... به سادگی فراموش می شود ... و آنچه می ماند ...تنها ... طعم شیرین یک "خاطره"ست ... خاطره ای ... به تلخیه یک "حسرت " ... *** اما تو چترتو بستي كبوتر *** صدایم کن ... اینبار دگر فرق دارد ... لبیک گو به سویت خواهم شتافت ... قول می دهم ... تنها یک بار دیگر صدایم کن ... *** رفتي و سنگا شكستن بالتو اومدي هيچكي نپرسيد حالتو ...
آدمو حالي به حالي ميكنه
كوچهها رنگ زمستون ميگيرن
شيشهها بخار و بارون ميگيرن
گريه ابرو تماشا ميكنن
نميخوان مثل درختا تر بشن
از دل قطرهها با خبر بشن ...
زير بارون بمونن خراب بشن
زير بارونا نشستي كبوتر ...
اومدي هيچكي نپرسيد حالتو
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:17 توسط "شعله" |
انسانم ...
مشتی خاک .. که آلوده ام کرده اند به هوای این دیار ...
آلوده به هوا ...
حوٌا ...
***
حالم از این آدمای خود پسند خود خواه به هم می خوره ...آدمایی که اداعای خوبی می کننو فک می کنن آدمن!!!
باور کن مرام خر خیلی بیشتره ... لااقل ادعا نداره!!
***
اگر عمری بسر باشد ...
دیاری می گزینم دور ...
بی خورشید ...
بی باران ...
اگر عمری به سر باشد...
جهانی می گزینم دور از این هوهوی بی حاصل ...
جهانی بی صدا ...
آرام ...
همچون مرگ ...
اگر عمری بسر باشد ...
.
.
.
... و شاید نباشد ...؟؟ ...امید است ...
***
به همین سادگی ...
زندگی قشنگه !! اگه یه مش ابله پرمدعا به تور آدم نخورن!
زندگی قشنگه ... اگه بخواهم .. بخواهی ... بخواهیم!!
و من هنوز هم "عاشقی" می طلبم ...
"کسی نیست که مرا یاری کند!!؟"
به قولی ... :
"به یک دوست خوب نیازمندیم ... موجود است!!؟"
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:13 توسط "شعله" |
| ||||||